تبليغاتX
خانم جکیل,خانم هاید
چرا دلم واسه سعدیه تنگ نمیشه؟؟

شاید چون محله ای بوده که از بچگی نام و نشون خوبی نداشته-در واقع یکی از قدیمی ترین محله هاست-که نمیدونم چرا وقتی یه محله خیلی قدیمی میشه یه جورایی هم خطرناک میشه و هم  فقیر-و اینکه دخترها تنها نرن اونطرفها و راستش الان دقیقا یادم نمیاد چطوری بود اونجا و چرا؟  البته الان دیگه اینطوری نیست یا اینکه من بزرگ شدم دیدم عوض شده

البته من اون کتابشو گلستانه یا بوستان؟ ( هیچوقت یادم نمیمونه کدوم به نثره کدوم به نظمه-منظور من همونیه که داستانهای کوتاه داره وشعر نیست)خیلی دوست دارم-و هر وقت بیکار میشم میخونمش-خیلی جالبه

مامان بزرگ خدابیامرزم داستانای جالبی راجع به سعدی و حوض سعدی تعریف میکرد-الان من تعریف کنم مسخره به نظر میاد ولی اون که تعریف میکرد خیلی تاثیرگذار و جالب بود-مثلا اینکه قدیما که زنا سر آب سعدی لباسا رو میشستن دم سحر که هوا گرگ و میش بوده توی آب پری دریایی ؟!!؟؟؟ دیدن- و اینکه سرچشمه حوض سعدی مشخص نیست و توی زمان شاه هم چندبار سعی کردن چندتا غواص بفرستن که برن ببینن سرچشمه این آب از کجاست ولی نفهمیدن! وای اونموقع ها عاشق این داستانا بودم و کلی هم هیجانزده میشدم و میگفتم وقتی من بزرگ شم میرم سرچشمه رو پیدا میکنم-چقدر بچگی خوبه -حداقل امید داری که وقتی بزرگ شدی قراره یه کار مهم انجام بدی- ولی وقتی بزرگ میشی هیچ کار خاصی هم نمیکنی

پ.ن- مامان بزرگم چند سال آخر زندگیش آلزایمر داشت-درست شبیه بابای نادر توی فیلم جدایی نادر از سیمین-(الان اشکم سرازیر میشه)بابا و عموهام تموم این چندسال رو ازش مراقبت کردن-خیلی سخت بود-زندگی خانوادگی همه به هم ریخته بود-برای ما هم سخت ترین سالها بود-سالهای دبیرستان و نوجوانی و استرسهای کنکور-خواهرم کوچیک بود-مامان شاغل بود-سخت بود بچه کوچیک 2سالت رو هرروز 6 صبح از خواب بیدار کنی و با سرویس بفرستی مهد کودک خواهرم هرروز صبح گریه میکرد،خیلی سخت بود-بابا هر روز بعد از کار میرفت خونه مام بزرگ-تموم خریدها و فشارها روی مامان که استرسهای کار خودش رو هم داشت

عموهام از تهران میومدن که مراقب مام بزرگ باشن-برای خانواده های اونا هم سخت بود-ولی هیچکدوم  حاضر نبودن حتی به این فکر کنن بزرگ رو بذارن خونه سالمندان-مامان بزرگ سال 84 فوت شد-

الان بعد از چند سال وقتی فکر میکنم از صمیم قلب احساس آرامش میکنم-اینکه مامان بزرگ توی خانه سالمندان و در تنهایی نمرد-واقعا به بابا و عموها علارغم همه عیب و ایراداتشون واقعا افتخار میکنم-کار درستی کردن-ارزش داشت-

آره ارزش همه سختی ها رو داشت !

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1390ساعت 1:21 PM  توسط جکیل  | 

فردا میریم-شیراز

خوشا شیراز و .....

چقدر دلم تنگه-تنگه همه چیز و همه جا و حافظ و نارنجستان و بازاروکیل-مخصوصا توی تعطیلات عید دیدن مسافرا و اینکه میان ازت آدرس می پرسن یا می خوان بدونن رستوران کجاست-این دفعه می خوام یه نقشه کوچولو بذارم تو کیفم که راهنمایی های کاملی بکنم-

توی خونه فقط جلوی تی وی دراز بکشم و مامانم هی بپرسه ناهار چی می خوری و بابام واسم شربت آبلیمو درست کنه و بیاره بده دستم -وقتی هم که اس ام اس میاد به خواهرم بگم برو گوشیمو از تو کیفم بیار.

همراه ناهار یه نارنج کامل رو بچلونم رو غذام- عاشق طعم نارنجم و بوی بهار نارنج و طعم چایی که بهار نارنج ریختی توش و آرامشی که بهت میده-

وقتی بچه بودم دوست نداشتم ولی الان عاشق اینم که عیدها بریم دیدن فامیلهای پیر و قدیمی که خونشون توی محله قدیمی شهره و حیاطش پره گله و همه وسایلش قدیمیه-آدمهای مومنی که از ایمانشون بوی آرامش میاد نه ریا و دورنگی-

ای بابا -چقدر کلیشه ای و حساس شدم-خوبه قدر چندتا شهر از خونه دورم و اینقدر رمانتیک شدم -منو باش که بزرگترین آرزوم اینه که قدر چندتا قاره از خونه دور شم و برم-

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 12:6 PM  توسط جکیل  | 

خدمتکار شرکت ادم خوب و ساده ایه-3تا بچه داره-من و بقیه بچه های شرکت سعی میکنیم بعضی مواقع کمکش کنیم –کمک مالی یا وسایل بدردبخوری که داریم اسش میاریم

چند روز پیش وقتی که صحبت معاینه پزشکی واسه بیمه بود گفت که اصلا نمی تونه بره-وقتی که پرسیدیم چرا-فهمیدیم که

یه کم !!! تریاک مصرف میکنه-راستش اصلا معلوم نیست که معتاده-پوست سرخ و سفیدی داره-فکر می کنم نوع مرغوبش رو صبحها همراه چایی میندازه بالا

دیروز هم یه چیز جدید فهمیدیم-اینکه ایشون دوتا زن داره !!!!

محیط کار یه چیز جالب داره اونهم دیدن موقعیتهای جدید  و نگرشهای متنوع هست

از دیروز چندتا پرسش برام پیش اومده- و به چند نتیجه رسیدم –مثلا یکیش اینکه دارم فکر میکنم همین خدمتکار شرکت از ما بهترزندگی میکنه و خلاصه داره از لذتهای زندگی بهره میبره

و مورد دیگه اینکه خوب اگه اینقدر داره که بتونه دوتا زن رو اداره کنه کمک کردن ما این وسط چیه؟؟

و هنوز به جواب سئوالم نرسیدم.

 

از خاله زنک بازی بیزارم-و جدیدا جو عجیبی از خاله زنک بازی و حرفهای عجیب توی شرکت ایجاد شده-راستش دیگه به چشم خودم هم نمی تونم اعتماد کنم-حس بدیه

موندم امسال سر سفره هفت سین چه دعایی بکنم ؟ واسه کار مهدی دعا کنم ؟ واسه کار خودم دعا کنم؟(خدایا اگه قراره اعصاب خوردی ها ادامه پیدا کنه کمکم کن تا یه کار بهتر پیدا کنم)

واسه اینکه خدایا  جنگ نشه یا واسه اینکه خدایا همه اینها درست بشه و یه نی نی هم بهمون بده که همه بدجوری تو دل ما رو خالی می کنن که آی پیشگیری نکنین و نازا میشین و از این حرفا

چرا این روزها هیچکس شاد نیست؟چرا عیدها مثل قبل نیست؟چرا من هم شاد نیستم؟

 

پ.ن : خداوند اصغر فرهادی را در بهشت برین جای دهد که اندکی دل ما را شاد کرد –ایشالا که یک در دنیا و صد درآخرت نصیبش شود-هرچند من ترجیح میدهم صد در دنیا نصیبم شود تا آخرت-اینروزها کسی رو نمیبینم که نگران آخرت باشه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 8:26 AM  توسط جکیل  | 

 

 

1- فیلم میلیونرزاغه نشین روواسه دومین بار دیدم-چه فیلم دلنشین و خوبیه

۲-من کلا توی پاییز و زمستون فقط زنده هستم-زندگی نمیکنم-چقدر از این دوتا فصل بدم میاد-چقدر سرمای امسال آزار دهنده بود-چند روزه هوا خوب شده-احساس می کنم زنده شدم-کتابایی که از شهریور تا حالا ناتمام مونده بود رو تموم کردم-کتاب -بخور،نیایش کن ، عشق بورز - و -در ارتش فرعون- رو تموم کردم-خوب بودن-من با آفتاب و روزای آفتابی زندم

۳- مهدی هم که از دی تا حالا بیکار شده و هردومون از آذر حقوق نگرفتیم-چه جالب

۴- نمیدونم قبلا گفتم یا نه- من به بعضی از قهرمانهای کتاب های کمیک یا مصور علاقه دارم و به بعضی هاشون نه-بتمن-سوپر من-اسپایدرمن-هالک-قهرمانای داستان ۴شگفت انگیز-قهرمانای مردان ایکس-کاپیتان آمریکا-بلید ....

مثلا خیلی از بتمن و کاپیتان آمریکا بدم میاد – 4شگفت انگیز و اسپایدرمن و سوپرمن فقط سرگرم کننده هستند-

ولی خیلی از بلید و قهرمانهای فیلم مردان ایکس خوشم میاد- مخصوصا –ولورین-

اگه ازم بپرسن بین همه اینا دلت می خواست جای کدوم یکی بودی دو نفر رو انتخاب می کنم- ولورین و هالک

وجه مشترک هر دو اینه که وقتی عصبانی میشن خطرناک میشن- یعنی فقط دلم می خواست هالک باشم که وقتی کسی منو عصبانی میکنه تبدیل بشم به یه غول سبز و هم طرف رو له کنم و هم هرچی که دم دستم میاد بشکنم-حالا توی واقعیت وقتی از کسایی که منو میشناسن بپرسین همه با هم میگن که من آدم آروم و خونسردی هستم که به همه آرامش میدم!

این یعنی اینکه من هالک درونم رو بدجوری به بند کشیدم-اگه قدرت جسمی هالک رو داشتم یه لحظه هم واسه نشون دادن عصبانیتم صبر نمی کردم- تازه هالک نسبت به توپ و تانک و مسلسل هم مقاومه –رنگش هم سبزه!

خوش به حال ولورین-من هم دلم می خواد مثل اون تنها تو سفر باشم بدون اینکه نگرانی داشته باشم از اینکه آسیب ببینم- واقعا ولورین بودن خوبه

5- زده به سرم؟؟ خوب راستش اگه بخوام به دنیای واقعی اطرافم نگاه کنم جز چیزهای اعصاب خوردکن چیزی نمیبینم واسه همین هم میرم تو دنیای تخیلات

6- ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه چی می خواستم بگم ..... یادم رفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 3:8 PM  توسط جکیل  | 

این روزها یه حس غریبی دارم-یه حس سرخوشی-دم رو غنیمت شمردن

با اینکه آدم بدبینی نیستم ولی یه جورایی باور دارم که سال 2012 سال خوبی نخواهد بود-( کاش سال دیگه که اینجا رو می خونم به این نوشتم بخندم)-هر چی می خوام خودم رو از این افکار رها کنم نمیشه –مدام به خودم میگم اینقدر خرافاتی و احمق نباش ولی هرروز اتفاقایی میفته و اخباری رو میشنوم که احساس می کنم به خطر نزدیکتر میشیم-خیلی خنده داره ولی یه جورایی برنامه ریزی های زندگیم رو گذاشتم واسه بعد از 2012 –که ببینم اونموقع شرایط چه جوریه

راستش تا زمانی که احساس کنم عزیزام در شرایط خوبی هستن اصلا برام اهمیت نداره که خودم چی میشم-فقط دلم نمی خواد یه فاجعه انسانی اتفاق بیفته-شاید این افکارم از اثرات دیدن فیلمهای جنگیه یا فیلمهایی که راجع به جنگ جهانی دوم دیدم –همه ادمهای بیگناهی که تو اون شرایط بودن-فیلمهایی مثل ( زندگی زیباست )

واووومثل اینکه حسابی قاطی کردم-ولی خوب اینا رو اینجا می نویسم که سال دیگه اگه عمری باقی بود بخونم و بخندم-

اینشالاه ه ه

1-      مام واسه دوهفته اینجا بود-خدایا شکرت همه چیز به خوبی گذشت – حسابی روحیه گرفتم –به هممون خوش گذشت-

2-      واسه مام و خواهرم شال گردنهای خوشگلی بافته بودم که بهشون دادم

3-      یکی دوسالیه که زمستونها سرگرمیم شده بافتنی! راستش کار آرامش بخشیه-من بافتنی رو توی دوران راهنمایی درس حرفه و فن یاد گرفتم و تا همین پارسال دست به کاموا و میل نزده بودم-دیدن کامواهای رنگی توی مغازه من رو حسابی ذوق زده میکنه-فقط هم بلدم شال گردن یا کیف ببافم با رنگهای قشنگ-

4-      محل کار مهدی هم ورشکست شد و تعطیل شد- برای من که مهم نیست ولی تحمل دیدن ناراحتی مهدی رو ندارم-این روزها خیلی از کارخونه ها تعطیل شدن و خیلی ها بیکار شدن-معلوم نیست حقوق من رو هم کی پرداخت می کنن-

5-      الان دوماهی میشه که پارازیت لعنتی همه کانالها رو قطع کرده-بعضی مواقع خیلی کسل میشیم و حوصلمون سر میره آخه تو این سرما و با این بی پولی کجا بریم؟چیکار کنیم؟هرچی میخوام خودم رو به کوچه علی چپ بزنم و زندگی کنم نمیشه –یه مشت انسان مردم آزار هر روز صبح که از خواب بیدار میشن دارن به این فکر میکنن که امروز چه کار جدیدی انجام بدیم یا چه قانون جدیدی تصویب کنیم که مردم رو آزار بدیم و یه دردسر جدید واسشون درست کنیم-

6-      احساس می کنم که وسط یه گله بزرگ گوسفند گیر کردم ودارم به راهی میرم که من انتخاب نکردم – همه گله دارن میرن  به سمت دره-

7-      فعلا تنها کاری که از دستم بر می آد اینه که مثل پیرزنها بشینم و نفرین کنم-الهی خدا همه مردم آزارها رو لعنت کنه-

8-       هی روزگار ( و یه آه بلند از ته دل )

+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1390ساعت 8:56 AM  توسط جکیل  |